تبليغاتX
! خاك خوب



نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 3:26  |



نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 1:47  |

چشم‌های مهربان‌تان را به میهمانی رنگ‌های گرم پاییزی می‌برم

با همه آن خش‌خش دلچسب برگ‌‌ها زیر پاهایم

برگ‌های رقصان در باد که بر سر و رویم می‌بارید

ابرهایی لبریز از باران

و تک‌خوانی‌ پرنده‌هایی کوچک

که در تصویر نمی‌گنجید

تصویر  قطره‌ای  از رود  زندگی است...

نوش




نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 0:57  |

درست مثل گودال بزرگی است که همه‌ی  آنها که در آن هستند از گودال بودنش یا بی‌خبرند یا خودشان را به بی‌خبری می‌زنند یا با‌خبرند و در رنجی مدام به تلاش برای تبدیل این گودال به فرازی سربلند تلاش می‌کنند.

آنها که توی این گودال گیر افتاده‌اند جوهره‌ی نابی دارند اما این سایه‌ی همیشگی و سیاه دور و ‌برشان دل‌شان را تنگ  و جان‌شان را مکدّر کرده است. یاد‌ها و خاطره‌ها شیرین و نرم می‌گذرد از خاطرشان و حاصلش لبخند خشکیده‌ی بی‌جانی است که در تیرگی مسموم فضای بی‌روزن گودال محو می‌شود. در‌ها و پنجره‌ها همه بسته است و اگر به تلاشی و کوششی هم باز شود این همت  در همه نیست. کمی بالاتر ایستادن، توان این که از لبه‌های گودال بیرون را هم تماشا کنی دلخوشی خیلی‌هاست. آدم‌ها در این گودال بسته بی‌رحم و بی‌گذشت و تلخ می‌شوند. پا بر سر هم می‌گذارند تا کمی بالاتر بروند به خیال اینکه از آن تیرگی ژرف بگریزند غافل که فشردن دیگران زیر پاها به عمق این گودال می‌افزاید. کسی به راستی به فکر پر کردن بن‌مایه‌های این گودال با مصالحی مستحکم نیست، مصالحی که هر صد سال و پنجاه سال دوباره تا قهقرا فروکش نکند. همچون در چاه‌ماندگان مستأصل به رسن‌های پوسیده‌ای چنگ زده‌اند و  بر لبه‌های دیوار‌های تیره گودال آویخته‌اند. می‌کشند و کشته می‌شوند و بر قفای یکدیگر خنجر می‌زنند و جوانمردی و مروت و معرفت قصه‌هایی از یاد رفته است. هر کس دیگری را پله‌ای یا انبانی می‌بیند تا پا بر آن بگذارد و به روشنی بیرون گودال نزدیک‌تر شود. از لبه این گودال می‌شود جاهایی را دید که همان بدیهیات اولیه که گودال‌نشینان از آن محرومند در آنها جاریست. جاهایی که در  دارد و پنجره و جایی برای گریز و نفس کشیدن.

اگر نوری بر این گودال بتابد شگفتی‌هاست در آن اما در این تیرگی بصری نیست تا بصیرتی باشد و تنها دست از جان‌شستگان حدیث شگفتی‌های بی‌بدیل درون گودال را از زبان تو باور می‌کنند و با طناب تو به اعماق آن سفر می‌کنند.

شاید این را فقط برای آنهایی گفتم که با خبرند و رنج می‌کشند و هر روز امیدشان در مصاف با خیل بی‌خبران  و آنها که خود را به بی‌خبری زده‌اند فرسوده می‌شود.

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 18:58  |

و یاد آن درخت

در خاطره‌ی جنگل جاری خواهد ماند.

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 18:8  |

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 4:22  |

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 22:2  |

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 11:26  |

"بُکُششششششش..."

مادر، پدر، مادربزرگ، پدربزرگ، سر سفره ‌ی غذا، در انباری خانه، در باغچه، در مزرعه، در بیابان، در هر جایی که ممکن است موجودی با موهبت ِحیات بجنبد این فریاد از روزهای آغاز کودکی در گوشِ کودک طنین می‌اندازد.

من و شاید تویی که این جا می‌آیی و می‌خوانی  با وجودِ آموزه‌های غالبِ جامعه‌مان  تمام تلاش‌مان را می‌‌کنیم تا رفتاری دیگر در پیش گیریم.

اما هنوز اندیشه‌ی کشتن ، اندیشه‌ی غالبِ مردم  در بسیاری از نقاط ِدنیاست. هنوز بچه‌ها‌ و بزرگسالان  در بسیاری از نقاط ِدنیا دانسته و ندانسته، بی‌دلیل و با دلیل موجودِ زنده‌ای را می‌کشند و از زجر دادن آن لذّت می‌برند. هنوز اندیشه‌ی بدوی شستنِ خون با خون اندیشه‌ی غالب همین روزگار است.

کودکانی که به جای مهر و عاطفه، کشتن و زجر دادن موجودات دیگر را  یاد می‌گیرند و حتی تشویق می‌شوند. کسی مهرِ به انسان و جهان را در هیچ کجای زندگی‌شان طوری که دریابند و باور کنند به آنان نمی‌آموزد.

بار‌ها ثابت  شده است که تلاش بسیار  برای القا و توصیه و  التماس و درخواست و واداشتن کسانی به مهربانی نتیجه‌ی خونباری داده است، باوری دور و غم‌انگیز آدم‌ها را وا می‌دارد که خون را با خون بشویند و درد خود را با درد کشیدنِ موجودِ دیگری تسکین دهند و زخم‌هاشان با زخم‌های ناسور و خونریز دیگری مرهم یابد.

هنوز سبعیت در جان و جهان مردمانی چنان ریشه‌دار است که گاهی فکر می‌کنی در قبیله‌ای از بدویان آدمخوار جویده می‌شوی. هنوز راه درازی است تا دگرگونی این باور‌ها و شیوعِ هولناکِ هاریِ گسترده‌ی این روزها چیزی نیست جز یکی از ثمرِات تلخِ آموزه‌هایی که مهربانی در آنها به فراموشی سپرده شده است.

این آدم‌نمایانِ خون‌ریز همان کودکانی هستند که از زمانی که زبان باز کرده‌اند در مقابل هر موجود زنده‌ای، شنیده‌اند و دیده‌اند:

"بُکُشششششش..."


نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 10:6  |
دوستان و هم مدرسه‌ای‌های مدرسه‌ی مهران، در آمریکا بزرگداشتی برای آقای مافی عزیز، مدیر فرهیخته‌ی دبستان‌ مهران برگزار کردند...

یادداشت کوتاهی نوشتم و به رسم سپاس برای‌شان فرستادم...

باز بوی پائیز یادِ روز‌های مهر را در دلم زنده می‌کند، روزهای خوش و مهربان کودکی، روزهای دوستی‌های عمیق و دشمنی‌های کاغذی، روزهایی که در مدرسه مهران درس مهر و زندگی می‌آموختیم. روزهایی که  نقش‌های آن بر خاطرات همه ما از یاد نرفتنی است. روزهایی که با همت و تلاش و امید انسان‌هایی نازنین و کمیاب برای ما شکل گرفتند. انسان‌هایی که باور داشتند و دارند که بالیدن انسانِ شریف و عاشق، سرزمینی آبادتر می‌سازد.

 

زن و مردی مصمم و امیدوار با همّتِ والای خود کودکی‌‌های ما را ساختند و  هر لحظه‌ از آن را رنگی ابدی از تجربه و شرافت و تعهد زدند. همتی که روزگار، تداوم حضور آن را برنتافت و کودکان ما از جزیره‌ی کوچکِ امید و اعتماد و آموزش محروم ماندند.

 

آن بانوی مهربان روزهای مهر را چند سال پیش  با درد و اندوه به خاکِ گرمِ وطن سپردیم و باز به یاد آوردیم که گوهر‌های گرانبهای زندگی چه آسان و چه زود از کف می‌روند. یادمان ماند که قدر بدانیم لحظه‌های حضور را، لحظه‌های بی‌بازگشت لبخند و امید و دیدار را، لحظه‌های گرم و صمیمی نقل تجربه‌های بی‌بدیل را ...

 

و بزرگا‌مرد روزهای مهرِ کودکی‌مان را با هر توان و همتی که از ما بر‌می‌آمد در‌میان گرفتیم و هر بار به او گفتیم که چقدر آگاهیم به همه آنچه او به ما و به این سرزمین بخشیده است. گویِ روشنی که در هاله‌ی گرمای خورشیدوار خویش دل‌های ما را نور و توان می‌بخشد.

 

و بچه‌های آن روزهای خوب مدرسه حالا همه‌جای دنیا هستند و این یاد و مهر در همه جای جهان زنده و پایدار...

 

شاید بی‌مهری روزگار یا جاده‌های شگرفِ سرنوشت  هر کدام از ما را  به سویی از این کره‌ی  خاکی کشانده است اما شعله‌ی آن روزهای مهر، نورِ مشترکِ جانِ همه‌ی ماست و چه زیباست  جان‌هایی که نقشِ مهر را از روزهای دور هنوز بر دل دارند و وفادارانه قدر می‌دانند ذرّه ذرّه تلاش‌های بانوی مهربان و مردِ بلندهمّت آن روزهای دور را...

 

ما بچه‌هایی که اینجا در سرزمین همه امید‌های دور و دیر مانده‌ایم سپاسگزار و قدردان همت شماییم... شما زنان و مردانی که در دنیای پرشتاب و بی‌امان امروز جایی برای همه ارزش‌های مقدس انسانی در جان‌تان باقی گذاشتید. شما که خاطرات ناب روزهای مهر و مهران  را فراموش نکردید  و حالا میزبان مردی هستید که نمادِ زنده‌ی همه‌ی آن خاطره‌ها و روزهای خوب است. مردی که شعله‌ی ارزش‌ها و امید‌هایی در جانش زنده است که دیرگاهی است کمیاب و دیریاب شده است. مردی که یک قافله دل همره اوست...

 

نوش‌تان باد جامِ جانِ فرهیخته و بزرگوار او...

 

و سپاس از همت بلندتان


 

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 17:23  |

پدرم ، محمود فتوحی، مربی قدیمی کوهنوردی و اسکی, در آستانه‌ی هفتادوسه سالگی
دوم مهرماه 1388
دارآباد
چقدر دلم تنگ شده
برای  ایران
برای پدرم
برای دارآباد
برای مهر...

آدمی به فروتنی و صبوری و مهربانی او کم دیده‌ام

و کوه‌های بلند به او "ابرمرد"ی آموختند


نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 22:19  |

چشم‌هایم را نمی‌خواهم باز کنم، نمی‌خواهم بیدار شوم...

گاهی همه آنهایی که دوست دارم، همه کارهایی که دوست دارم، همه دنیای مألوفم

در خواب‌هایم هستند.

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 20:29  |

 

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک

 خالی فتاده لانه‌ی آن لک لک.

 او رفت و رفت غلغلِ غلیانش،

پوشیده ، پاک ، پیکرِ عریانش.

 سر زی سپهر کردنِ غمگینش.

تن با وقار شستنِ شیرینش


پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

 رفتند مرغکان طلایی بال.

از سردی و سکوت سیه جستند،

وز بید و کاج و سرو نظر بستند.

 رفتند سوی نخل ، سوی گرمی

 و آن نغمه‌های پاک و بلورین رفت.


پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

 اینک ، بر این کناره‌ی دشت ، اینک

 این کوره‌راه ساکت ِبی‌رهرو.

 آنک ، بر آن کمرکشِ کوه ، آنک

 آن کوچه باغ خلوت و خاموشت،

وز یاد روزگار فراموشت.


 پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد‌آلود،

 چون من تو نیز تنها ماندستی.

 ای فصلِ فصل‌های نگارینم،

 سردِ سکوتِ خود را بسراییم،

   پاییزم ! ای قناری غمگینم!

 

مهدی اخوان ثالث

آبان 1335

 

 

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 3:30  |
 ...

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 22:8  |

همیشه عباث امضا می‌کند، از آن آدم‌هایی است که خودش و کارهایش همه‌اش خاص است. از آن آدم‌هایی که زندگی‌شان امضای یگانه‌ی زندگی‌شان است و کلام و تصویر‌هایش هم بی‌امضا  امضای او را دارد.

از آن موجودات خاص روزگار که کمیابند و آسان دست نمی‌دهد دیدن‌شان.

در مورد چنین آدمی وقتی اینطور خبر‌ها را می‌شنوم به هزارتویی از ممکنات محال پناه می‌برم، سال‌ها خوانده و نوشته‌ها و فیلم‌ها و نقل‌ها و حکایت‌ها در سرم می‌چرخد... حفره‌های اطراف دجله و هفت روز ماندن در آنها در کلاس‌های دور ادبیات فارسی، مجروحی خسته در روستایی ناشناس که به زبانی دیگر سخن می‌گویند، آدمی که سرش آسیب دیده و بعد از به هوش آمدن فراموش کرده کیست، گریز شیطنت‌بار از همه‌ی آنچه بودی، در کرانه‌ای ناشناس مسیری را پیش گرفتن و دل به لحظه‌ها سپردن...

هزار فرضِ ممکنِ محال برای گریز و پرهیز و فرار ذهنم از آن رویارویی هولناک نبودنِ آدمی که دوست دارم باشد، آدمی کم‌نظیر، آدمی که نبودنش اندوه زندگی می‌شود. از آن سرزمین تا اینجا که نشسته‌ام جوینده‌ی آدم‌هایی از این جنس بوده‌ام... کم یافته‌ام... دیر یافته‌ام... و حالا دوست ندارم باور کنم یکی از آنها ممکن است دیگر نباشد... دوست دارم به تمام این ممکنات محالم دل ببندم.



همه چيز به آني فراموش ميشود .چه باقي مي ماند بر سينه سياه شبي ازدرخشيدن آذرخشي جز آنچه در چشم خانه تو مانده و شكل گرفته بي انكه اثري از آن باشد !همه چيز در ذهن توست .تو كه تماشاچي اين پرده خواني بي انقطاعي. اصلا چه اصراري است بر ماندن نقشي در خاطره اي . نسيان . فراموشي . بيكرانگي ذهن اگر به هيچ نيايد به اين مي ارزد كه هر خاطره اي را در دوردست هايش شايد بتوان گذاشت و گذشت انگار كه در شبي كويري چشمه اي يافته باشي و نوشيده باشي و آن را رها كرده باشي. خاطر جمع به اين كه در بيكرانگي بيابان ذهنت دل خوش به چشمه هايي كه از آن نوشيده اي و بركناره ي- بي سايه اش حتي- دمي خفته باشي و باز به راه افتاده باشي چند هزار چشمه را پشت سر گذاشته اي به اميد تنها يك چشمه در پيش رو و وقتي كه يافته آن را باز نوششي و رخوتي و لميدني و باز راه افتادني از آن دست كه كردار اين روزگار مي طلبد
از يادداشت هاي عباث

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 17:32  |