!
تبليغاتX
خاك خوب
 

And all fireflies fly in celebration of waterliliy...  

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ساعت 3:59  |
اول در ادامه‌ی یادگیری زبان فخیمه‌ی آلمانی امروز بخش‌هایی از تاریخ معاصر آلمان را می‌خواندیم و بحث می‌کردیم.
داستان این بود که چه اوضاع و احوالی باعث شد هیتلر با اکثریت آرا مردم انتخاب شود و تا چند سال اقدامات بسیار مفیدی برای کشورش انجام دهد و  بعد چنان اژدهایی شود. 

کاش با آگاهی و بینش به جریان حضور آدمی در هستی نگاه کنیم باشد که عبرت گیریم.

 دوم همچون مورچه‌ی سمجی هر ذره‌ای را می‌یابم با سرسختی و تلاشی چندین و چند‌باره تا بلندترین فراز‌های ذهن و دلم می‌کشانم... هر روز... 

سوم در سکوت هر روز نظاره می‌کنم مردمانی سرخوش و مردمانی اندوهگین را ... 

چهارم  از شگفتی هر روزه مردم از تماشای زنی که کتاب را از آخر به اول می‌خواند خنده‌ام می‌گیرد. 

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ساعت 3:44  |
کاش می‌توانستم کام ِخشکیده‌ی این جهان تشنه‌ی مهربانی و توجه را سیراب کنم
کاش می‌توانستیم                                                                   
                                                                                            سیراب کنیم

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در سه شنبه دهم خرداد 1390 ساعت 4:3  |
حوصله‌ام از این همه سنگ  سنگین است
نگاهی که مرا نمی‌بیند
 و مدام از من عبور می‌کند
دره‌ای که هیچ پلی بر آن نمی‌گذرد
آبی بر آتشم
زمهریری
و حوصله‌ای که  از سنگ پر می‌شود‌‌
دست‌ها و آتش‌ها چه دورند‌‌
آخرین هیمه‌های جانم را می‌سوزانم‌
سنگینی سنگ‌ها را بالا و بالاتر می‌کشم‌‌
تا رسیدن از سرمای دره بر فرازی
خسته... کند و سنگین
دلخوش به آتشی
که سنگ‌ها را داغ و سوزان می‌کند
هنوز
نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ساعت 1:51  |
روزها با شتابی باورنکردنی از من عبور می‌کنند و در تلاشی بی‌امانم تا چند دهه زندگی را به زبان زندگی در اینجا ترجمه کنم و برای هر لحظه از گذشته معادل‌های قابل‌‌ قبولی از حال و آینده بیابم. بیش از دو سال و نیم آن را با موفقیت ترجمه کردم. از معادل‌یابی در ترجمه این کتاب بزرگ لذت می‌برم. هر چند لحظه‌های توان‌فرسایی را هم در این میان از سر می‌گذرانم. جستجو همیشه یافتن در پی ندارد. دلسردی هست و روزهای ابری‌ ای که بارانش انگار تمامی ندارد.
با یاد چهل‌تکه عجیب زندگی که داشته‌ام چهل‌تکه‌ای دیگر به هم می‌دوزم...با هزار طرح و رنگِ نو.

آدم‌‌ها و کارها و مکان‌ها تازه‌اند اما هیچ‌کدام از معادل‌هاشان در ذهن و یاد من خبر ندارند...

این بازی زندگی را دوست دارم.

شاید ترجمه این کتاب بزرگ است که این‌چنین مشغولم کرده که ترجمه‌های دیگر کُند و حلزونی پیش می‌رود...

شاید دردِ این همانی‌هایی که همان نیست را با این پُک‌های عمیق دود می‌کنم و خاکسترش را بر باد می‌دهم...

شاید...

 

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 18:24  |
 ...
چه دردی در دل و جانم می‌پیچد وقتی با آدم‌‌ها تماس می‌گیرم و آن بغض تلخی را که به آنی در صدای‌شان می‌ریزد را حس می‌کنم. هر چند سعی می‌کنند با خنده‌ها و طنز‌های زورکی خودشان را جمع‌وجور کنند اما بدا به حال من که آنچه را باید دریافته‌ام و شرمسار فراغت ناخواسته و ناخودآگاه جاری در صدایم می‌شوم و دوباره کز می‌کنم در سکوتم و می‌نشینم بر این روزن به تماشا...

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ساعت 16:0  |
وارد می‌شوم, با چهره‌ای خندان و سرشار از مهربانی و ادب خوشامد می‌‌گوید و دو برگه دستم می‌دهد؛ از من سوآل می‌‌‌کند به کدام زبان راحت‌ترم صحبت کنم؛ تخته کوچکی برای زیر دستی و قلم در اختیارم می‌گذارد و به سوی سالن راهنمایی‌ام می‌کند. 
از تجربه حضور در چند نمایشگاه عکس در شهرها و روستاهای کوچک اطرافم می‌گویم. روی برگه مشخصات من را می‌خواهند و شماره‌ی چند  عکسی که به نظرم از بقیه بهتر بوده است و جالب است که ابتدای ورود به نمایشگاه عکس‌‌های منتخب بازدید‌کنندگان در نمایشگاه‌های قبلی همان گروه را قرار داده‌اند. نکته جالب دیگر این بود که عکس‌‌ها فاقد نام بودند شاید برای این که داوری از روی شناخت و نام فرد نباشد. ساز‌وکار‌های بسیاری امور در اینجا با آنچه من با آن بزرگ شدم تفاوت اساسی دارد اما خیلی اوقات حس می‌کنم چقدر این جاهای دنیا آدم آدم به حساب می‌آید... 

و به سال‌های طولانی تنازع دردناک‌مان می اندیشم... نبرد‌های کوچک در کوچه‌های تنگ با آدم‌های کوتوله بر سر مسايلی حقیر... چه فرسودیم در این گذار...
 
نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ساعت 4:3  |

خیلی وقت است اینجا چیزی ننوشتم... دست و دلم به نوشتن در اینجا نمی رود که باید برود. در بطن یکی از زیباترین و آرام ترین شهر های دنیا زیستن و هر روز اینهمه زیبایی را دیدن و شنیدن و نوشیدن و چشیدن شاید فقط با تصویر هایی که می گیرم بتواند بیان شود. آدم هایی را یافته ام و می یابم که نرم نرمک از مرز آشنایی به دامنه‌های زیبای دوستی قدم می گذارند بی آنکه هنوز توان هماوردی با دوستان قدیم را داشته باشند. زندگی در لحظه را را هر دم تمرین می کنم و از این مشق شیرین غرق لذت می شوم. رشد سریع و جسورانه گیاهان در این بهاری که بر خلاف همیشه‌ی اینجا گرم و مطبوع هم هست قلب و قلم را به روپیدن وامی دارد. 

اما یک دم از این جامِ جهان‌بین جدا نیستم با شرنگ تلخش...

ای داد از این آدمی با این توان هولناک ِشقاوت و دروغ و پستی... این که حالا می‌شود از دورترین و گم‌ترین رد و اثر‌های خبائث آدمیان در جهان خبردار شد درد جهانی را به جان آدم می‌‌ریزد و اگر مدام به خودم نهیب نزنم دلسردی عمیقی از انسان مرا در خود می‌پیچد. 

نمی‌گویم چیزهایی برای دلخوشی نیست اما بسیار کمیاب و نادرند و بس نیرومند.

کوچکند و کم‌پیدا و دیریاب اما توانا...هنوز و همیشه باید از خوبی‌ها گفتن و از پا ننشستن. کار به عمر من و تو شاید بر نیاید ولی می‌ماند آن‌چه باید بماند...

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ساعت 4:39  |
آنچه میان من و آن مرد گذشت

شعر گونه ای از نادر ابراهیمی

از کتاب در حد توانستن

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ساعت 4:56  |
آئینگی ها از کتاب بودن در شعر و آینه

علی محمد حق شناس

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ساعت 4:53  |