
حدود شصت سال میگذرد از زمانی که این تانکها در میانهی جنگی تلخ و سهمگین در جهان در کارزار بودهاند. چند دهه باد و باران و آفتاب از چهرهی خشن آنها چیزی جز رویشگاهی از گیاهان و سبزه باقی نگذاشته است. و از آن هولِ وحشت ِ آن روزها مزرعهای و آرامش جنگلی و پرندگانی فارغ و خوشخوان و مردمی آزاد و رها و دل خوش به طبیعت ناب پیرامون...با خاطرههایی سیاه وتلخ در دل کهنسالان از مرگ و سوختن و نابودی، از زندگی در هراس و جنگ...
حدود شصت سال میگذرد از ویرانی کامل خانومان و صنعت و زندگی و اکنون اینجا انسان است انسانی که تصمیم میگیرد چه بپوشد،چه بخورد، چه بنوشد، چه بنویسد، چه بخواند و چگونه باشدو چگونه زندگی کند.
بغض تلخی راه گلویم را بسته است، بغضی به عمر سالهای آگاهیام از زندگی، ناظر غمگین این فراغت و یلگی، شاهد غریبهی این همه نوآوری و تفکر انسانی ...
این سویتر، دویست سال... صد سال است که فریاد همان فریاد است، حق حقنه در گلوست، کلام شکسته و جان بسته... دویست سال ... صد سال است که حرف یکی است و جواب همان چماق است... دلم از این سیلان بطئی تاریخ در سرزمینم خون است... هنوز ماندهایم در فریادی که زندگی است و چماقی که میکوبد و میشکند و نابودی است...و دروغ به جای هر نسیمی میوزد.
و اینجا حدود شصت سال از کورههای آدمسوزی، از دیوارهای بلند، از بیبها بودن جان آدمی گذشته و هنوز حتی نام آن دیوانه، سالخوردهی مهربانی را با کولباری از خاطرههای تلخِ آورگی از شرم سربه زیر میکند، ننگی همیشگی بر تاریخ این سرزمین...
و دویست سال... صد سال است که این ننگِ مکرر با چماقهای مکرر بر میهنم میبارد و چه بیبهاست جان ِآدمی در دیار ِ من
ما چه دردمندانِ صبورِ امیدواری هستیم
دردِمان آتش... صبرمان خاکستر...


میبینم..
میشنوم....
میخوانم...
انسان کجاست؟
I see
I hear
I read
where is human?


مثلِ ماشینی که توی گِل مانده باید تراکتور بیاوریم تا ذرّهای از جایش تکان بخورد...
چه نیروی عظیمی جاریست تا ذرّهای هوای زندگی بیاید در این زادبوم...
این همه شور و انرژی و امید، این همه دستهای پرتوانِ جوان، این همه حرف و گفت و نوشت، این همه ماجرا و درد و زخم برای یک قدم پیش رفتن... یک قدم در راهی طولانی، راهی که هنوز سالها سال پس از ما باید طی شود... ما مردمانِ دردمندی هستیم... خونِ دلهای تاریخیمان برای همین گامها کوچک هرگز فراموش نمیشود امّا باور ندارم که بدون این گامهای کوچک، بدون این تغییرات بطئی در مقیاسِ زمانِ طولانیِ تاریخی دگرگونی ممکن شود... دگرگونی باهمین تلاشهای مورچهوارِ ِامیدوارانهی ما از راه میرسد حتی روزی که نباشیم. کاش این شور در دلمان نمیرد، کاش همیشه همینقدر هشیار و زنده باشیم، کاش زود دلسرد نشویم. کاش از کندی حلزونی این تغییرها در سرنوشتِ سرزمینمان خمود و غمگین و کنارهجو نشویم...
آتش میگیریم... شعله میکشیم... امید و شور میشویم و بعد دلسرد از کُندی مأیوسکنندهی دگرگونیهای تاریخی زانوی غم بغل میکنیم، کاش باور کنیم که اگر همیشه همه اینقدر جسور و امیدوار و دریادل باشیم سرعت میگیرد این سیرِ فرسایندهی خونبار...

روزهای حرفهای خوب و قشنگ، روزهای آدمهایی که خوب حرف میزنند و حرفهای خوب میزنند، روزهای رنگ و شادی و امید، روزهای هیجان و تبوتاب و زندگی، روزهای زنده، روزهای خبر، روزهایی که هر خبری تلخترین نیست، روزهایی مثل این روزها چند بار آمدهاند و رفتهاند...
روزهایی که از همهجا حرفهایی میشنوی که سالهاست آدمهای نازنینی بهخاطرش دق کردند و خفهشدند، حرفهایی که آدمهای عزیزی روزهای بیبازگشتی از عمرشان را فدا کردند، حرفهایی که مردمان این حرفها دیگر نیستند...این روزها دل آدم مدام پر میکشد با هر ترانه با هر شعر و با هر شعار... و میاندیشم به حرمت و کرامتِ انسان و اندیشهی انسان... که گم شده بود... که گم میشود؟!
این شور جاری زندگی زیبا اما میرنده و ناپایدار است، سالهاست زندگی و جان و شور و شعور هر روز و هر لحظه قربانی میشود...و تا رسیدن به مقامِ آدمیزادی در این دیار راهِ درازِ نفسگیرِِ جانکاهی است، امیدِ این روزها را دوست میدارم، همه ترسم از سبز و سرخی است که خاکستری و سیاه شود. همه ترسم از خاکستر ِِزهدانی است که سیاه میزاید و همه سبز و سرخ و سپیدها را در بطن ِخود خفه میکند.
امید خوب است...و تمام چیزی است که برایمان مانده است...
هر فامِ نزدیکتر به نور و رنگ را دوستتر می دارم از سیاهی...


با صورتکی خندان و چهرهی عاقلی هزارساله از پیچِ هر روز میگذرم، فرازی نیست. فرودی نیست. هیچ دیدار و رویداد و کاری هیجان و تبوتابی برنمیانگیزد. چقدر دلم برای آن خندههای از تهِ دلِ در گریز از تلخیهای روزمره تنگ است. دلم برای تمام دیوانگیهای شیرین تنگ است...
اینجا همهچیز خوب است. اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید ملالی نیست...

اینجا را ببینید.
واقعیت این است که ممکن است آرمانی و از واقعیتها دور باشد اما بهراستی کدام تبلیغ خوب است که کمی اغراق در آن نباشد. مگر در تبلیغات گردشگری هند و چین و ترکیه و... واقعیتهای عریان کشورشان را بیرون میریزند؟
تبلیغات جهانی گردشگری که در شبکهها جاری است از این جنس است و این اولین بار بود که من هم تبلیغی از این جنس دیدم و خوشحالم کرد. نمی دانم تا چه حد چنین تبلیغاتی فرصت مطرح شدن در رسانههای جهانی را یافته است اما مطمئنم چنین تلاشهایی تصویر تلخ و سیاه ایران را در دنیا بهتر خواهد کرد.
خانهای داریم پر درد و غمگین و کامهای لبریز از شرنگ و تلخی...اما همیشه مردمی بودهایم با مهمانخانههایی آراسته و زیبا... این آئین دیرین را فراموش نکنیم. آبروداری کنیم برای سرزمینی که دوست میداریم...حفظ آبروی این مردم و این دیار دیرپاتر از این روزهای گذرندهی تلخ است...







عابرِ همزبان
-شاید با چشمانِ مورّب ِ مغموم ـ
اگر همدلی
چیزی بگو
حرفی بزن...

هر روز لحظههایم را با زیباترین رنگهایی که دوست دارم رنگ میزنم و لحظههای سادهی بیرنگ را رنگینکمان میکنم و هر روز نقاشی هفترنگی است که در تداوم خودش هنری به نام "زندگی" را میسازد...
ماجرای هر روز با یافتن رنگها شروع میشود، با مهر به آنها جاری میشود و بر بوم زندگی نقش میبندد.
بدون درک فضیلتهای کوچک به فضیلت بزرگی نخواهم رسید...




بعد از سه روز بارانِ تند، امروز آفتاب آمده و پرندهها خوشحالند و خوشحالیشان را در هوا پر کردهاند.
شکوفههایی که همه درختها را پوشاندهاند حالا به دست باد در هوا پخش میشوند.
بارانی از گلبرگهای لطیف شکوفهها در هوا جاریست.
آفتاب دستِ شمعدانیها و بنفشههای خیس را گرفته و بلندشان میکند.
سبزِ روشنِ جوانهها در نور برق میزند و بویِ خاک ِخیس چه مستیِ غریبی میآورد.
در میانِ این همه زیبایی و شورِ هستی از آنچه هستم شادمانم...
موجودِ کوچکی که همهی این ظرافتهای بیبدیل را خوب میبیند، نعمتِ توجه به جزئیات و یافتن زیبایی در آنها در دشوارترین شرایط نجاتم داده است.
برای تو و من، دوست من
بارانی از گلبرگهای شکوفه میخواهم و
چشمی که این باران را ببیند و دلی که از آن شاد شود
تا شادمانه به نبرد با ناشادیها برود
گرگینهام که هر نفس باد و هر ذرّه خاک را میبویم با امید...

در روزهای آخرِ اسفند،
کوچِ بنفشههای مهاجر،
زیباست.
در نیمروزِ روشنِ اسفند،
وقتی بنفشهها را از سایههای سرد،
در اطلسِ شَمیمِ بهاران،
با خاک و ریشه
-میهنِ سیّارشان ـ
در جعبههای کوچکِ چوبی،
در گوشهی خیابان، میآوردند:
جویِ هزار زمزمه در من
میجوشد:
همراهِ خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنایِ باران،در آفتابِ پاک.
محمدرضا شفیعی کدکنی
اسفند 1345
و بنفشهها هزار و یک نقش دارند
و نقشِ صورتِ هر بنفشه هزار و یک حرف دارد...

و ترانهی کوچ بنفشهها را با صدای فرهاد مهراد بشنوید.