هر روز در شبکههای مختلف تلویزیونی شاهد آگهیهای تجاری برای تشویق به سفر به کشورهای آفریقایی و خاوردور و هند هستم با بهترین تمهیدات برای زیبا، باشکوه، دیدنی و جذاب نشان دادن این مکانها...
ایران نامی آشنا ولی ناشناخته برای مردم عادی اینجاست. درست مثل جزیرهی دوردستی که هر روز از آن صحبت میشود اما هیچکس حتی نمیداند دقیقاً کجاست. ایران و عراق از منظر خیلیهاشان یکی است، هر چه میدانند از خبرهاست، کشوری خبرساز ...آن هم اخباری بسیار یکسویه با روکشی سیاه که همان خاکستری موجود را هم نشان نمیدهد. بجز سیاستمان در هیچ عرصه دیگری در مقیاس وسیع مطرح نمیشویم. موفقیتهای فرهنگی و هنری و علمی ما چنان در عرصههای خاص مطرح میشود که مردم کوچه و خیابان و حتی بسیاری از فرهیختگان این سو هم از آن بیخبر میمانند. دنیا دیگر گوی گردی نیست که آدمها از هم بیخبر بمانند ،دشت وسیع و مسطحی است که باید تمام افقها را در آن به تماشا نشست. با این همه گنجینههای بیمانندِ طبیعی و تاریخی چیزی برای عرضه نداریم. داشتههایمان در وضعیت آبرومندانهای نیست که با معیارهای بینالمللی قابل عرضه باشد. هرچه هم نام بینالمللی و جهانی دارد فقط در قیاس با خودمان یا شاید چند کشور مصیبتزدهی همسایهمان این مرتبه را کسب کرده است. در ارزشمندی جهانی و فراملی این داشتهها تردیدی ندارم اما هیچکدام در وضعیت مطلوب برای ارائه به گردشگرانی از سراسر جهان نیستند. هنوز جز با معدودی دستازجان شستهی سودایی که آگاهانه ایران را به عنوان مقصد گردشگری انتخاب میکنند نمیتوان سخن از تفریح و تعطیلات و بازدید از داشتههای طبیعی و فرهنگی ایران زد. هر جایی که به زعم متولیان برای پذیرایی گردشگران آماده شده، ملغمهای غمانگیز از کجسلیقگی و ویرانی محیطزیست و آثار فرهنگی از کار درآمده است. اینجا، در همین شهر کوچک با چند چشمهی آبگرمِ طبیعی و چند کلیسا و بنای تاریخی هر روز صد اتوبوس گردشگری داخلی و خارجی در تردد است. چقدر فاصله داریم تا چنین وضعیتی در گردشگری؟
چرا اینهمه اطلاعات و عکس و مجله و روزنامه و خبرهای جالب از طبیعت و فرهنگ ایران در مقیاسی چنین محدود قابل ارائه به جهان است؟ در مقابل این سیطرهی مقتدارانهی رسانههای جهانی در ارائه تصویری تیره از ایران ببه دلیل به ماجراهای سیاسی آن، باید تلاشی مقتدارانه برای ارائهی تصویری زیبا و باشکوه از جلوههای غیرسیاسی آن صورت گیرد. هر چند وضعیت سیاسی و امنیت و وجود شرایطی که ناقض عقل سلیم نباشد اولین عواملی است که گردشگران را مشتاق سفر به جایی میکند.
وقتی از این طرف به ماجرا نگاه میکنی و این همه انتخابهای جذاب و هیجانانگیز و خارقالعاده برای گردشگران را میبینی اعتراف میکنی که تشویق گردشگرِ عادیِ فاقدِ علائقِ خاص به سفر به ایران چقدر کار دشواری است.
سرزمین خاص و بیهمتایی داریم... با اقلیمی چندگانه... کوههای مرتفع... تاریخی دیرپا... هنرهایی ناب ... جنگلهایی بینظیر... مردمی مهربان... آداب و رسومی رنگارنگ با هزار جلوه...اما چقدر دنیا از این گنجینهی پنهان خبر دارد؟ چقدر آن را میبیند؟ چقدر میشناسد؟
ذهن میتازد و پیش میرود و هر روز آماج اخباری تلخ از نابودی زیستگاهها و تالابها و خاک و آب میشود.
چقدر تصویرهای بیبدیل ایران را در برابر این چشمان ناباور ورق بزنم و ته دلم بدانم که بسیاری از آنها دیگر نیست... دیگر از این دامنهی زیبا که مغرورانه به غریبهها نشان میدهم جز مزبلهای نمانده... و چقدر دلم میسوزد وقتی به مردمی فکر میکنم که به جبر زمانه جز به منافع آنی و لحظهای خود نمیاندیشند؛ به مردمی که تمام هوشمندی سرشارشان را نه برای پیشرفت جمعی که برای روزی، ساعتی، لحظهای از زیر مسئولیت و کاری در رفتن به کار میبرند و این نویدبخش آیندهی روشنی نیست.
دور از آتش،
اینجا در میان مه و باران دلواپس سرزمین خورشیدم...
شرمسارِ ِ بدسگالی با گنجینهای شگرف..
و لبریز از بلاهتِ امید به نسلی که میآید...
از من رمقی به سعی ساقی ماندست...
به یاد فروغ در شبِ سردِ زمستانی

در شب ِ کوچکِ من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شبِ کوچکِ من دلهرهی ویرانیست
گوش کن
وزشِ ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ِ ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماهسرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم ِ فروریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهی باریدن را گویی منتظرند
لحظهای
و پس از آن، هیچ
پشت ِ این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
بازمیماند از چرخش
پشت ِ این پنجره یک نامعلوم
نگران ِ من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطرهای سوزان،
در دستان عاشق ِمن بگذار
...
...
باد ما را باد خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
فروغ فرخزاد

در خانهای چنین با شیشههای درهمشکسته، چهرهی خاکستری ِدرهمریخته و آن "فرش ایران" محقر در آن گوشه... تصویری تلخ از سرزمین من..حتی وقتی آنقدر دیوانهای که عاشق این ویرانهای... آن تابلوی لعنتی به یادت میآورد که توقف در اینجا مطلقاً ممنوع است و اگر آن قدر عاشقی که پای میفشاری بر ایستادن، با جرثقیل میبرندت...

ظرافت شگرف گرههای قالی که دریا و جنگل و گل و درخت و جانور را در هم میآمیزد و معجونی از رنگ و نقش میآفریند در کجای ذهن مردم این سرزمین گم شده است؟ آیا فقط فقر است که وامیدارد در خانهای چنین زشت و دلگیر زندگی کنیم؟ در این دیار کم سفر نکردهام و آنچه برایم مسلم شده است کجسلیقگی غمانگیزی است که گریبانگیر مردم دوران معاصر ایران شده است. به هر نقطه از این دیار پا مینهی در کنار زیباترین جلوههای طبیعی و یادگارهای فرهنگی، کجسلیقگی آشکاری را خواهی دید که بیش از آنکه نتیجه عناد باشد نتیجه فقدان شعور و سلیقه است. آن سلیقه و شکوه و زیبایی در نقشهای قالی، در اسلیمیهای پیچان رنگارنگ، در سبز و آبی بلورها و سفالهای رنگین در کجای ذهن این مردم دفن شده است؟ سلیقه تاریخی ظریف و ترد و شیرینمان در آراستن و تزئین در کدام ورطه درغلتیده است؟ غمِ نان برای فقیران و حرص برای اندکی مالومنال بیشتر در توانگران همچون پردهای خاکستری بر زندگی ایرانی امروز سایه انداخته است. آنچه از قلبها گریخته عشق و ایمان است و دستها و جیبها خالیاست... میدانم... اما اینهمه بیحوصلگی و کجسلیقگی برای نسلهای بعد جز ویرانه هیچ نمیگذارد...


دوست میدارم
تمام خاطرهها، نشیب و فرازها، لحظههای نفسگیر و همه آنچه مرا ساخته
و هر روز
هر لحظه
مدام
میتراشد و باز میسازد...
به سادگی تمرینهای احمقانه تبدیل جملههای مثبت و منفی در دستور زبان...
به سادگی "سار از درخت پرید"، آدمها از سر شاخه زندگی میپرند...
به سادگی چشم برهمزدنی سالها خاطره هیچ میشود...
آنچه ماندنی است ورای همه اینهاست...
و ذهن بارِ این همه را افتان و خیزان میکشد ...ذهنی که روزی خاک میشود...
مدتی است دیگر گریه نمیکنم... اشک سرریز میکند...

از آمدن و رفتنِ ما سودی کو
وز تارِ وجود ما پودی کو
در چنبر چرخ جان چندین پاکان
میسوزد و خاک میشود دودی کو
"خیام"
What benefit from our entrance and exit
Where is a single weft left from the warps of our life
Many brave souls are caught in this cruel wheel
ٰTheir life burning and turning to ash without smoke
Translated by
Karim Emami

I 'm not okay now but I will be. One day. I 'm not OK now and I think everyone can see it- in my eyes and on my arms. I 'm not OK now but I will be. Maybe not tomorrow, or the day after that but I will be, one day. Please don't ask questions.I, myself, know not of the answers.Let me cry, let me be. Don't worry, my friend. I can wipe my own tears.
I will be okay
و چنین است که زمان و مکان هم گم و ناآشنا میشوند... تصویرهایی دور و آشنا و نزدیک ، بسیار غریب و بعید...
و سرم گیج میرود ... چای دارچین و هل و زنجبیل و زعفران مرا به اعماق خاطراتم میکشاند...
چای زعفران با عسل... که هر زکام و سرفهای را خوب میکند... و حس میکنم که آنچه گم کردهام را شاید در عطر خوش این چای شاید در گرمی مطبوع آن در میان انگشتانم و شاید در میان آن خاطرههای دور گمشده بازیابم...
حالا جملهام را گم کردم و سال پیش همین موقعها بود خودم را گم کردم...
حالا فکر میکنم چیزی پیدا کردم شبیه خودم... اما غافلم که آن چه آن سالها جا ماند... آن چه در اعماق خاطرهها جامانده خود من بودهام... و از این همه جستجوی عبث در پی چیزی که گم کردهام خستهام ...
یافت مینشود جستهایم ما ... و او گفته بود....

Larak Island ,Persian Golf
جزیره لارک

جزیره هرمز با فرش رنگین و درخشان خاکش
Hormoz Island, Persian Golf
در آستانه فصل سرد، با یک ساعت پرواز به آبهای گرم و روزهای آفتابی و ماسههای درخشان هرمز میرسم.
از سوز سرد صبحگاهی به باد گرم ظهرهنگام بندر میرسم. در ساحل لارک زیباترین جلوههای زیر آب را درست زیر پایم تماشا میکنم. تنگه چاهکوه انگار در هزارتوی خود راز تمام آفرینش را پنهان کرده و من را به درون خود فرامیخواند. مرد مهربان نگهبان چاهکوه "محمد رحیمی" انسانی با لبخندی به وسعت ساحل و به گرمی خورشید... مهربان و صمیمی و وظیفهشناس... مردی که چشمها و چهرهاش لبریز از شعور بود...
در اعماق غارهایی از نمک در سبکیِ شیرین غوطه در آبهای شور و زلال قلب غار حس میکنم تمام ذرات وجودم بلور نمک میشود، بلور میشود و میبینم دلم روشن شده است. با تمام ذرات وجودم گرما را جذب و ذخیره میکنم برای روزهای سردی که در راهند...
و امشب توشه گرم این سفر را گشودهام و دلم را به مهمانی مهر خواندهام و گرم میشوم با شعلهی هر شرار خاطره...


تنگه چاهکوه، قشم
Chahkouh, Qeshm Island



آنکه شورابههای این سرزمین را نچشیده شاید نتواند عاشق صادق این زمین باشد
برای عاشق صادق این سرزمین بودن و ماندن باید که تاب شوریها و تلخیها و تندیها را داشت... میهن من تلخ است، گنجی بایسته و آزانگیز اما تلخ و غمگین و لبریز از درد ... زمین تفتیده آن تشنه شعور و ایمان است...
شاید برای همین است که قطره هم بیثمر نیست... حتی اگر اشک باشد...
و چه افسوس میخورم برای میهنی که جز با خون و اشک آباد نمیشود
و چه سرخوشند مردمان این دیار که هیچ چیز حریم حرمت انسانیشان را در هم نمیشکند...
کی و کجا سرنوشت انسانها اینقدر از هم دور شد؟

اما...
اما وقتی پای حرفهای روزمره و پاسخ به سؤالات آنها در درباره واقعیت هرروزه زندگی در ایران به میان میآید ناگهان چشمهاشان گرد میشود... به لطیفترین و بهترین شکل ممکن همهچیز را بیان میکنم اما چشمهاشان از تعجب گرد شده است... سر تکان میدهند و عقل سلیمشان را به رخ من میکشند...
باید درمورد جاذبههای ایران قدرتمندانه تبلیغ شود که نمیشود... هر روز در تلویزیون چندین تبلیغ چند دقیقهای برای معرفی جاذبههای هند و آفریقا و خاوردور و ... میبینی و فکر میکنی کاش ایران هم چنین تبلیغاتی برای جاذبهها و صنایعدستی و فرش و محصولات منحصربهفردش داشت... کاش در برابر این همه تبلیغ منفی رسانههای جهان ما هم دست به کاری در خور میزدیم تا آبروی ایران بیش از این نریزد...
اما اگر خوب هم تبلیغ کنیم با واقعیتهایی که فرسنگها از ذهنیت مردم دنیا و عقلسلیمشان فاصله دارد چه میکنیم؟ شاید مثل همیشه فقط تعدادی گردشگر ماجراجوی سادهزی و عاشق طبیعت به چنین سفری رضایت دهند اما مردم عادی سری تکان میدهند و ترجیح میدهند به سفری عاقلانهتر بروند.
باور عمیقی دارم که اگر گردشگر و مسافری تصمیم به سفر به ایران بگیرد بدون تردید او راضی و من و دوستانم سربلند خواهیم بود اما تا رسیدن به مرز این تصمیم درآدمِ ساکنِ اروپا راه درازی در پیش است. آنها پرسشهایی دارند که باید صریح جواب بدهی و تمام توجیهات و طفرهرفتنها ذرهای در تصمیمشان اثری ندارد.
دلم میگیرد از این هزارتویی که در آن میلولیم و به زحمت پیش میرویم ... دلم میگیرد از آن همه تلاش صادقانه و آن همه مهر راستین که در حصار تنگ و بسته, افسرده و پژمرده میشود بیآنکه قدمی از قدمی برداشته شود.
امید را برای همین روزها ساختهاند و لبخند را برای شیرینی همین روزهای گس...
خیره به افقی دور، با لبخندی بر لب، هنوز همانم که بودم...
از کامپیوتر و دانش مربوط به آن آنقدر میدانم که کاربر هر روزه و سمج آن باشم نه بیشتر...
ناپایداری و سستعهدی این وسیله آزارم میدهد. اعتمادی به آن نیست، مثل محبوبی است بسیار خواستنی اما تا بخواهی گریزنده و رمنده.... گاهی دلم میخواهد به روزگار سنگنوشتهها و الواح ماندگار و نامیرای روزهای گذشته بازگردم... در طول تاریخ از سنگ به کاغذ رسیدیم، هنوز عطر کاغذ و مداد چوبی را کودکانه دوست دارم و از کاغذ به این لوحهای فشرده و حافظههای پرطمطراق اما فکستنی رسیدیم.
از بازیهای عجیب و غریبی که در میآورد کلافه شدهام...
عادت دارم صمیمانه اعتماد کنم تا جایی که با صورت زمین بخورم...
عادت دارم آنقدر مثبت ببینم تا کبود تلخ دروغ وجودم را سیاه کند...
و هر روز این دستگاه محبوب و دوستداشتنی قرن نو به من یاد میدهد که اعتماد نکن هر آنچه میبینی رفتنی است... این دستگاه محبوب و دوستداشتنی میداند چقدر به آن دل بستهام ...
و
مثل همه آنچه به آن دل میبندم ، توسنی میکند.
بعدالتحریر: (فکر کنم فهمیده که شکایتش را به زمین و زمان کردهام، از وقتی این شکواییه را نوشتم دیگر آن صفحه آبی لعنتی که میگوید حافظهاش خراب شده و تمام خاطرههایش در گودال ! خواهد افتاد را دیگر نداده است، کاش بفهمد و درست شود!)
نه ! نمی فهمد... هنوز هر وقت دلش می خواهد صفحه آبی می آورد و خاموش می شود
باید فکری بکنم و راهی پیدا کنم...

در میان همهمه بازار و ولولهی شهر در آستانهی غروب
دلم آویخته بر بامی غریب
چه تنها بود...

آخرین روزهایی که میرفتم بنفشه آفریقایی که دیگر گلی نداشت پر از جوانههای کوچکی شده بود...
وقتی برگشتم جوانهها گلباران کرده بودند...
زندگی ساده است... و لبریز از بهانههای ساده...


همین!
BMW118 مجهز به سیستمی است که موقع توقف در راهبندان و چراغ قرمز موتور خودرو را خاموش میکند و بدون نیاز به استارت مجدد با گرفتن کلاج موتور روشن و آماده حرکت میشود و این سیستم طوری طراحی شده است که این عمل آسیبی به موتور خودرو نمیزند. مصرف سوخت کمتر و آلودگی کمتر... (فکر کنم باید از کمپانی بیامو برای این تبلیغ پول خوبی بگیرم!)
فقدان دائمی بعضی آرامش و راحتیها باعث میشود فراموش کنیم که طور دیگری هم میشود زندگی کرد، فقط با گذشت چند ماه و راندن در محیطی کاملاً قانونمدار و به قول خودشان جنگلی از تابلوها و چراغهای راهنمایی و اصرار همه مردم بر رعایت قانون، مشکل ترافیک تهران و رفتار خصمانه مردم با هم هنگام رانندگی را بهتر میدیدم. انگار وقتی خودم در میان این ترافیک دست و پا میزدم اینقدر متوجه عمق فاجعه نمیشدم. یکی از این آرامشها عبور از خیابان است که در ایران به رویداد هر روزه پرخطر و هولناکی برای هر آدمی تبدیل شده است.
این طرف دنیا تمام تلاش برای ایمنی و امنیت با تمام نیرو و امکانات است و آن طرف دنیا جان آدمها کف دستشان است و هر روز ماجرا و خطرکردنی تازه است.
وجود آزادی فردی فضای شگفتی ایجاد کرده است. در شهری با حضور آدمهایی با هزار و یک فرهنگ و ملیت گوناگون از این همزیستی و این همه رواداری و پذیرش اندیشه و آداب و روحیات و ... تعجب میکنی...و ته دلم حس میکنم عجب مردمان تنگنظری هستیم ما... چشم دیدن هیچچیزی غیر از پسند خودمان را در دیگری نداریم... چقدر طول میکشد؟... باید چیزی در اندیشه مردم دگرگون شود و این چقدر طول خواهد کشید؟ نمیدانم...
احساس آدمی را دارم که به مهمانی در خانهای ثروتمند و خوشساخت و بسیار زیبا دعوت شده است و از بودن در این مهمانی لذت میبرد اما لحظهای نمیتواند از فکر خانه خویش که گچهای دیوارش طبله کرده و رنگ دیوارها کهنه و کثیف است و لولههای آن زنگ زده و شیرها همه چکه میکند و پردههایش نخنما و رنگورورفته شده است و تمام وسایل قدیمی توی بوفههایش را خاک پوشانده است و اهل خانه در هر قدم حاضرند خرخره هم را بجوند غافل شوم...
هذیان شبانه بیسر و ته مرا ببخشایید...
گاهی آدم دوست دارد بیآغاز و انجام حرفهای توی کلهاش را در طول روز شباهنگام واگویه کند...
و زیرنویس این نما نوشته: Aachen January 2009
در میان گفتگوهای در هم آدمهایی از بلغارستان، لهستان، یونان، شیلی، فرانسه، هند، اندونزی، سریلانکا، کامبوج، مقدونیه، کاستاریکا، مکزیک، هلند... هر روز همه با هم آلمانی یاد میگیریم...
دو دوست خوب یونانی و شیلیاییام شگفت زده میشوند از آنچه من از کشور آنها میگویم، هیچکدام از آنها خوب ایران را نمیشناسند...درباره تجربه تلخ روزگار پینوشه با هم گپ میزنیم... و نتیجه جنگ دیرپا و دیرین ایران و یونان این اشتراکات عجیب میان من و یونانی عزیزم است در خوراکها و عادتها و رسوم...
یافتن آدمهایی از جاهای دوردست دنیا و لمس نزدیکی و صمیمیت آنها شیرین است...
با اینا زمستونو سر میکنم...
You cannot prevent the birds of sorrow from flying over your head, but you can prevent them from building nests in your hair
نمیتوانی جلوی پرواز پرندههای غم را دورِ سرت بگیری
فقط نگذار در میان موهایت لانه بسازند...

*خودم را غرق کردهام در لحظهها، حضور در هر دم عمر، بیاندیشه دیروز و فردا، غرق در آموختن زبانی دشوار و تازه، در میان آدمهایی به وسعت دنیا، روزها در فاصله قهوهنوشیدنی از آمریکای جنوبی و شیلی به یونان و از یونان به پاریس سفر میکنم و فکر میکنم این زبان انگلیسی عجب زبان خوبی است.لحظه را با قهوهام مینوشم، پس از بیش از بیست سال تلاش و تکاپو دوباره کودکی دبستانی شدهام که از غصه مشقهایش خوابش نمیبرد و تشویش سرزنش معلم دلش را آشوب میکند. برگشتهام به کودکی که وقتی جملهای را اشتباه میگوید چشمغره معلم دلش را میلرزاند. دوست و همکلاسی شیلیایی نازنین با دکترای جامعهشناسی از پاریس حس حضور کودکانه در این کلاس را خوب میفهمد و هر دو یکدیگر را یافتهایم. با حس مشترکی از بلاهت در برابر این زبان سرکش...
*لپتابم درست مثل خودم بازرسیها و مراحل قانونی سفر هوایی را برنمیتابد مدتی است یاری نمیکند نیاز به تیماری اساسی دارد. بسیار دوستتر میدارم که روزها و روزها در سفر باشم تا ساعتها انتظار و بازرسیهای گوناگون فرودگاهی را تحمل کنم. (احمقانه است اما چنین است درست مثل زندگیام)
*به افتخار عضویت در کتابخانه بزرگ شهر نائل شدم! گنجینهای در چهار طبقه که البته فعلاً فقط یک طبقه از آن برایم قابل استفاده است چون یک طبقه از آن کتابهای انگلیسی است. با مجموعهای از بازیهای مختلف برای کودکان و نوجوانان برای امانت و مجموعه دلچسبی از DVD. هر هفته اتوبوس کتاب به محلههای مختلف شهر میرود تا بچهها و افرادی که نمیتوانند به مرکز شهر بیایند کتاب بگیرند و پس بدهند. کتابفروشی بزرگ شهر هم دنیایی است البته کتابهای کمی به انگلیسی دارد اما میتوانی روی مبلهای راحتی بنشینی و اگر فرصت داشته باشی هر چقدر خواستی هر کتابی را بخوانی. هر وقت هم هوس کردی آبمیوههای طبیعی خاص و خوشمزهای با قیمتی کمتر از آبمیوه طبیعی در ایران در دسترس توست.
چه جانی میکنیم ما در ایران برای هر چیز ساده و پیشپاافتادهای...
*دلم برای تمام روزهای بودنم در میهنی که با هزار دست مرا پس میزد تنگ است... با تمام تلخیهایش ...
خاطرهی آن ذرههای شیرینِ نابِ میانِ تمام ِاین تلخیهاست که وجود تلخ و تندم را به لبخند وامیدارد و از من لبخندِ شیرینِ مهربانی میسازد...