

مثلِ ماشینی که توی گِل مانده باید تراکتور بیاوریم تا ذرّهای از جایش تکان بخورد...
چه نیروی عظیمی جاریست تا ذرّهای هوای زندگی بیاید در این زادبوم...
این همه شور و انرژی و امید، این همه دستهای پرتوانِ جوان، این همه حرف و گفت و نوشت، این همه ماجرا و درد و زخم برای یک قدم پیش رفتن... یک قدم در راهی طولانی، راهی که هنوز سالها سال پس از ما باید طی شود... ما مردمانِ دردمندی هستیم... خونِ دلهای تاریخیمان برای همین گامها کوچک هرگز فراموش نمیشود امّا باور ندارم که بدون این گامهای کوچک، بدون این تغییرات بطئی در مقیاسِ زمانِ طولانیِ تاریخی دگرگونی ممکن شود... دگرگونی باهمین تلاشهای مورچهوارِ ِامیدوارانهی ما از راه میرسد حتی روزی که نباشیم. کاش این شور در دلمان نمیرد، کاش همیشه همینقدر هشیار و زنده باشیم، کاش زود دلسرد نشویم. کاش از کندی حلزونی این تغییرها در سرنوشتِ سرزمینمان خمود و غمگین و کنارهجو نشویم...
آتش میگیریم... شعله میکشیم... امید و شور میشویم و بعد دلسرد از کُندی مأیوسکنندهی دگرگونیهای تاریخی زانوی غم بغل میکنیم، کاش باور کنیم که اگر همیشه همه اینقدر جسور و امیدوار و دریادل باشیم سرعت میگیرد این سیرِ فرسایندهی خونبار...

روزهای حرفهای خوب و قشنگ، روزهای آدمهایی که خوب حرف میزنند و حرفهای خوب میزنند، روزهای رنگ و شادی و امید، روزهای هیجان و تبوتاب و زندگی، روزهای زنده، روزهای خبر، روزهایی که هر خبری تلخترین نیست، روزهایی مثل این روزها چند بار آمدهاند و رفتهاند...
روزهایی که از همهجا حرفهایی میشنوی که سالهاست آدمهای نازنینی بهخاطرش دق کردند و خفهشدند، حرفهایی که آدمهای عزیزی روزهای بیبازگشتی از عمرشان را فدا کردند، حرفهایی که مردمان این حرفها دیگر نیستند...این روزها دل آدم مدام پر میکشد با هر ترانه با هر شعر و با هر شعار... و میاندیشم به حرمت و کرامتِ انسان و اندیشهی انسان... که گم شده بود... که گم میشود؟!
این شور جاری زندگی زیبا اما میرنده و ناپایدار است، سالهاست زندگی و جان و شور و شعور هر روز و هر لحظه قربانی میشود...و تا رسیدن به مقامِ آدمیزادی در این دیار راهِ درازِ نفسگیرِِ جانکاهی است، امیدِ این روزها را دوست میدارم، همه ترسم از سبز و سرخی است که خاکستری و سیاه شود. همه ترسم از خاکستر ِِزهدانی است که سیاه میزاید و همه سبز و سرخ و سپیدها را در بطن ِخود خفه میکند.
امید خوب است...و تمام چیزی است که برایمان مانده است...
هر فامِ نزدیکتر به نور و رنگ را دوستتر می دارم از سیاهی...
