تبليغاتX
! خاك خوب




"I have the gift of neither the spoken nor the written word, especially if I have to say something about myself or my work. Whoever wants to know something about me -as an artist, the only notable thing- ought to look carefully at my pictures and try and see in them what I am and what I want to do."

Gustav Klimt

"من نه از موهبت خوش‌سخنی برخوردارم و نه می‌توانم متنی زیبا بنگارم، بخصوص آنجا که پای توصیف خودم یا کارم به میان می‌آید. هر‌کس می‌خواهد هنرمند نقاشی مانند مرا بشناسد تنها کاری که می‌تواند بکند نگاهِ موشکافانه و دقیق به نقاشی‌های من است تا مگر بتواند از ورای آنها دریابد من که هستم و چه می‌خواهم"

گوستاو کلیمت

رنگ‌ها، حس عمیق، آرامش، صمیمت و وارهیدگی و حقیقت جاری در این نقاشی را بسیار دوست می‌دارم.


نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 18:12  |

سالن آمفی تئاتر یکی از دبیرستان‌های شهر، غروب یکی از روزهای آخر هفته پاییزی، جایی که یک گروه موسیقی برنامه اجرا می‌کند. مهمانان بیشتر میانسال و مسن هستند. ماجرایی معمولی در هر کنار‌گوشه این شهر اروپایی، اما یک نکته چشمگیر است و ذهن آدم را تا اعماق تاریک گذشته‌ها می‌کشاند. امسال صد و شصتمین سالی است که این گروه برنامه اجرا می‌کند. یک گروه موسیقی که صد و شصت سال ارتباط و همبستگی و همکاری و نام و وجهه و اعتبار و کیفیت  و اعضای خود را حفظ کرده است. 

در هزارتوی ذهنم در هم می‌پیچم و به سرزمینی فکر می‌کنم که بیش از بیست و پنج سال از عمرم را در عرصه‌های مختلفی فعالیت و تلاش کرده‌ام. چه ناپایدار و شکننده و میرا بوده همه آن تلاش‌ها و همه آن خون‌دل‌ خوردن‌ها... با هزار همت و امید آدم‌‌هایی دور هم جمع می‌شوند و گاهی به چند سال هم نمی‌رسد که دیگر نام و نشانی از آنچه ساخته‌اند باقی نمی‌ماند. تداوم کارهای شخصی‌تر آدم‌ها هم چندان بهتر نیست. دوره‌های دوستانه و خانوادگی که گاهی به سال نمی‌رسند. فروشگاه‌ها و مکان‌های عمومی که دائم عوض می‌شوند. کسب‌و‌کارهایی که در طول زمانی اندک نابود شده‌اند یا تغییر کرده‌اند و این تغییر معمولاً با سقوطی هولناک در کیفیت همراه بوده است و  اینجا سر خیابان دکان کوچک آبجو‌فروشی است که به اندازه بعضی از آثار تاریخی شهر قدمت دارد. کارهای بسیار ساده‌ای مثل به یادآوردن و تبریک گفتن همیشگی سالروز تولد آدم‌ها هم از تداوم بی‌نصیب می‌ماند. همه کارها و فعالیت‌ها خیلی زود از نفس می‌افتد. مرام و معرفت و  باور درونی‌ای که آدم‌ها را پایبند به انجام کارهایی تا پایان عمر کند وجود ندارد. اصلاً لازم نیست جای دوری برویم همین دور‌و‌برمان و در همین روزمرگی‌هامان این فقدان پایبندی و باور به تداوم کاری که دوست داریم را به خوبی می‌بینیم کارهای بزرگ که جای خود دارد. هیچ کار بزرگی در یک یا دو سال به ثمر نمی‌نشیند صبوری باید کرد و فعالیت‌های جمعی و گروهی هم به دشواری بیش از این ادامه پیدا می‌کند. انگار آدم‌ها یادشان رفته اینکه حرف آدم حرف باشد و بر سر آن ایستادن ارزشمند است. انگار آدم‌ها یادشان رفته اعتبار آدم ‌‌ها به اعتماد و تکیه‌ای است که می‌شود به آنها کرد. یاد نگرفته‌ایم که داشتن یک گروه موفق و پایدار که بتواند کیفیتی را تا سال‌ها ادامه دهد ارزشمند‌تر از منِ کوچکی است که در دو صباح عمری نامی به هم می‌زند و بعد خاک می‌شود. همیشه خائنی هست، اندیشه‌ای اهریمنی، خودخواهی، حسادت، برتری‌جویی و منافع مادی لحظه‌ای که بر مهربانی و همکاری و شرافت و معرفت و حفظ باوری برای تمام عمر می‌چربد.

پشت سرمان را نگاه کنیم در همین مدت عمرمان چند رشته پنبه شده، تار‌و‌پود از هم‌گسیخته، شکوفه‌های میوه‌ نشده، کار بی‌سامان، قصه‌ی به سر نرسیده‌ و بار بر زمین مانده گذاشته‌ایم و گذشته‌ایم...

و این ناپایداری تلخ جاری در تمام عرصه‌های حیات‌مان سخاوت و مهر و ایمان جان‌مان را مکیده است.

ساختمان تالار شهر آخن در آلمان که در قرن چهاردهم میلادی ساخته شده است و پس از  دو آتش‌سوزی  وسیع  از سال 1883 به همین شکل و با کاربری"نالار شهر" به کار خود ادامه داده است.  

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 17:10  |



نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 3:26  |



نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 1:47  |

چشم‌های مهربان‌تان را به میهمانی رنگ‌های گرم پاییزی می‌برم

با همه آن خش‌خش دلچسب برگ‌‌ها زیر پاهایم

برگ‌های رقصان در باد که بر سر و رویم می‌بارید

ابرهایی لبریز از باران

و تک‌خوانی‌ پرنده‌هایی کوچک

که در تصویر نمی‌گنجید

تصویر  قطره‌ای  از رود  زندگی است...

نوش




نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 0:57  |

درست مثل گودال بزرگی است که همه‌ی  آنها که در آن هستند از گودال بودنش یا بی‌خبرند یا خودشان را به بی‌خبری می‌زنند یا با‌خبرند و در رنجی مدام به تلاش برای تبدیل این گودال به فرازی سربلند تلاش می‌کنند.

آنها که توی این گودال گیر افتاده‌اند جوهره‌ی نابی دارند اما این سایه‌ی همیشگی و سیاه دور و ‌برشان دل‌شان را تنگ  و جان‌شان را مکدّر کرده است. یاد‌ها و خاطره‌ها شیرین و نرم می‌گذرد از خاطرشان و حاصلش لبخند خشکیده‌ی بی‌جانی است که در تیرگی مسموم فضای بی‌روزن گودال محو می‌شود. در‌ها و پنجره‌ها همه بسته است و اگر به تلاشی و کوششی هم باز شود این همت  در همه نیست. کمی بالاتر ایستادن، توان این که از لبه‌های گودال بیرون را هم تماشا کنی دلخوشی خیلی‌هاست. آدم‌ها در این گودال بسته بی‌رحم و بی‌گذشت و تلخ می‌شوند. پا بر سر هم می‌گذارند تا کمی بالاتر بروند به خیال اینکه از آن تیرگی ژرف بگریزند غافل که فشردن دیگران زیر پاها به عمق این گودال می‌افزاید. کسی به راستی به فکر پر کردن بن‌مایه‌های این گودال با مصالحی مستحکم نیست، مصالحی که هر صد سال و پنجاه سال دوباره تا قهقرا فروکش نکند. همچون در چاه‌ماندگان مستأصل به رسن‌های پوسیده‌ای چنگ زده‌اند و  بر لبه‌های دیوار‌های تیره گودال آویخته‌اند. می‌کشند و کشته می‌شوند و بر قفای یکدیگر خنجر می‌زنند و جوانمردی و مروت و معرفت قصه‌هایی از یاد رفته است. هر کس دیگری را پله‌ای یا انبانی می‌بیند تا پا بر آن بگذارد و به روشنی بیرون گودال نزدیک‌تر شود. از لبه این گودال می‌شود جاهایی را دید که همان بدیهیات اولیه که گودال‌نشینان از آن محرومند در آنها جاریست. جاهایی که در  دارد و پنجره و جایی برای گریز و نفس کشیدن.

اگر نوری بر این گودال بتابد شگفتی‌هاست در آن اما در این تیرگی بصری نیست تا بصیرتی باشد و تنها دست از جان‌شستگان حدیث شگفتی‌های بی‌بدیل درون گودال را از زبان تو باور می‌کنند و با طناب تو به اعماق آن سفر می‌کنند.

شاید این را فقط برای آنهایی گفتم که با خبرند و رنج می‌کشند و هر روز امیدشان در مصاف با خیل بی‌خبران  و آنها که خود را به بی‌خبری زده‌اند فرسوده می‌شود.

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 18:58  |

و یاد آن درخت

در خاطره‌ی جنگل جاری خواهد ماند.

نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 18:8  |