همه چیز خوب است... رودِ زندگی در بستری از یکنواختیهای بیآِزار جاریست... بر دامنهای سرشار از زیبایی... زیباییهای کوچک و بزرگی که به لحظههایی از وجدِ درونی مهمانت میکند و حاصلش لبخندی است ... شور و شرری نیست... رود بر بستر ِنرم و آرام خود جاریست.
هر روز عاقلانه به آفتاب سلام میکنم و هر روز عاقلانه تصمیم میگیرم.کارهایی را انجام میدهم.هر روز به چندین نفر میگویم " روز بخیر" با لبخندی به پهنای صورتم... هر روز به چندین نفر میگویم: "خوبم " . هر روز چندین بار صورتکهای مهرآمیز میفرستم. و هر روز ذوق میکنم برای دقایقی که فقط میگویم : " خوبم، ممنون" و میگویم: "همهچیز خوب است...". به هر بهانهی کوچکی میگریزم به بطالت ... عقب مینشینم در برابر "برای چی؟"های بیرحمانهی هر روز... بیزارم از این بطالت ، از این تلاشهای بیامانِ اثباتِ دوبارهی خویشتن ... که هیچ شوری برنمیانگیزد، هیچ دلی را به تپش وانمیدارد. با هر بهانهی توخالی خودم را سرگرم میکنم و وقت را -این وقت گرانمایهی کمیاب را- بیرحمانه میکشم به هر بهانهای...
با صورتکی خندان و چهرهی عاقلی هزارساله از پیچِ هر روز میگذرم، فرازی نیست. فرودی نیست. هیچ دیدار و رویداد و کاری هیجان و تبوتابی برنمیانگیزد. چقدر دلم برای آن خندههای از تهِ دلِ در گریز از تلخیهای روزمره تنگ است. دلم برای تمام دیوانگیهای شیرین تنگ است...
اینجا همهچیز خوب است. اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید ملالی نیست...


نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 15:1 
|